حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

اربعین

1392/10/8 18:16
نویسنده : مامان سمانه
336 بازدید
اشتراک گذاری

روز اربعین خونه آقا اینا (بابابزرگ مامانم) مراسم عزاداریه. صبح اون روز، من و مامان و بابا و دایی سعید رفتیم خونه ی مامانی. همه رفتند خونه آقا. من و مامان منتظر شدیم خاله فاطمه حاضر بشه تا سه تایی بریم اونجا. بالاخره راه افتادیم و رفتیم. به همه سلام کردم . پارمیس (دختر پسردایی مامانم) که 11 ماه از من بزرگتره همش من رو ناز میکرد،آخه خیلی مهربونه و نی نی ها رو دوست داره.لبخند ریحانه (دختر دایی مامانم) هم یه جعبه هایی رو رو هم می چید، من و پارمیس هم جعبه ها رو هل میدادیم و می ریختیمشون.زبان ناهارم رو خوردم پس اجازه دادم مامان هم ناهارش رو بخوره نیشخندو من هم براشون آواز می خوندم. النا(دختر دخترخاله مامانم) هم اومد و با پارمیس بازی میکردند. من هم که خسته شده بودم شیر خوردم و خوابیدم.خواب

بیدار که شدم همه حاضر شده بودند. من و مامان هم رفتیم جایی که مردها بودند. مامانی رو تازه اونجا دیدم بغلو یکمی هم با آقا بازی کردم. خیلی دختر خوب و خوش اخلاقی بودم و به روی همه می خندیدم( بگو ماشااله). 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

بابا داود
8 دی 92 22:36
سلام خداوند از بانیان هیات قبول نماید.
خاله فاطمه
11 دی 92 13:12
جای خاله جون خالی البته جای ما اونجا خالی تره
مامان سمانه
پاسخ
انشااله قسمت بشه همه با هم بریم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد