اربعین

روز اربعین خونه آقا اینا (بابابزرگ مامانم) مراسم عزاداریه. صبح اون روز، من و مامان و بابا و دایی سعید رفتیم خونه ی مامانی. همه رفتند خونه آقا. من و مامان منتظر شدیم خاله فاطمه حاضر بشه تا سه تایی بریم اونجا. بالاخره راه افتادیم و رفتیم. به همه سلام کردم . پارمیس (دختر پسردایی مامانم) که 11 ماه از من بزرگتره همش من رو ناز میکرد،آخه خیلی مهربونه و نی نی ها رو دوست داره.
ریحانه (دختر دایی مامانم) هم یه جعبه هایی رو رو هم می چید، من و پارمیس هم جعبه ها رو هل میدادیم و می ریختیمشون.
ناهارم رو خوردم پس اجازه دادم مامان هم ناهارش رو بخوره
و من هم براشون آواز می خوندم. النا(دختر دخترخاله مامانم) هم اومد و با پارمیس بازی میکردند. من هم که خسته شده بودم شیر خوردم و خوابیدم.
بیدار که شدم همه حاضر شده بودند. من و مامان هم رفتیم جایی که مردها بودند. مامانی رو تازه اونجا دیدم
و یکمی هم با آقا بازی کردم. خیلی دختر خوب و خوش اخلاقی بودم و به روی همه می خندیدم( بگو ماشااله).


اربعین
